وبلاگ احکام کودکانهوبلاگ احکام کودکانه، تا این لحظه 22 روز سن دارد

احکام به زبان قصه، برای فرشته های کوچولو

سلام.طلبه جامعه الزهرا(س)هستم.دوست دارم به کوچولوهای گل،خدمتی کرده باشم.امیدوارم برای همه دوستان مفید باشه.

وجود مانع در اعضای وضو

  یکی بود، یکی نبود.یه دختر کوچولوی ناز بود بنام نهال. نهال کوچولو با مامان و بابا و مادربزرگ مهربونش، توی یک خونه قشنگ زندگی میکردن. نهال کوچولو بتازگی صاحب یک داداش ناز،بنام پویا شده بود .پویا کوچولو حالا دیگه پنج ماهش بود.نهال خانم، خیلی خیلی پویا رو دوست داشت. یک روز ظهر، نهال مشغول بازی با داداش کوچولوش بود که مامان آماده نماز شد . نهال کوچولو دید که مامان وسط نماز یکدفعه نمازشو رها کرد و به اتاق رفت. بعد هم دوباره وضو گرفت و مشغول نماز شد. وقتی که نماز مامان تموم شد، نهال کنار مامان رفت و گفت: مامان، چرا نمازتونو شکستین و دوباره وضو گرفتین؟ مامان گفت: یادته صبح ، لاک آوردی که ناخناتو لاک بزنم؟ نهال ،یه نگاهی به ناخناش کرد ...
21 دی 1397

احکام غسل

  یکی بود، یکی نبود.یه دختر کوچولوی ناز بود بنام نهال. نهال کوچولو با مامان و بابا و مادربزرگ مهربونش، توی یک خونه قشنگ زندگی میکردن. نهال کوچولو بتازگی صاحب یک داداش ناز،بنام پویا شده بود .پویا کوچولو تازه چهار ماهش بود.نهال خانم، خیلی خیلی پویا رو دوست داشت. یک صبح جمعه قشنگ تابستون بود و نهال کوچولو، منتظر بود مامان صبحانه پویا رو بده و اونو پیش بابا بذاره، و مثل هر جمعه، اونو حموم کنه. اما دل توی دلش نبود. اخه دیشب مامان بهش گفته بود قراره توی حموم یه چیزی بهش یاد بده.نهال هم هرچی اصرار کرده بود، مامان بهش نگفته بود و ازش خواسته بود صبر کنه. بالاخره انتظارش تموم شد و مامان به نهال گفت که بره داخل حمام. مثل هربار، مامان اول مو...
18 دی 1397

چگونگی تیمم و موارد آن

یکی بود، یکی نبود.یه دختر کوچولوی ناز بود بنام نهال. نهال کوچولو با مامان و بابا و مادربزرگ مهربونش، توی یک خونه قشنگ زندگی میکردن. نهال کوچولو بتازگی صاحب یک داداش ناز،بنام پویا شده بود .پویا کوچولو تازه چهار ماهش بود.نهال خانم، خیلی خیلی پویا رو دوست داشت. یک عصر قشنگ روزای آخر بهار بود که دم خونه نهال کوچولو به صدا در اومد. نهال کوچولو، در رو باز کرد و گفت: مامان، بیاین دم در کار دارن باهاتون. مامان امید کوچولو. مامان، چادر پوشید و به حیاط رفت. مامان امید کوچولو، توی حیاط منتظر بود. مامان ، با همسایه سلام و احوالپرسی کرد و از همسایه دعوت کرد که به داخل خونه برن . اما همسایه گفت: ممنون، شرمنده عجله دارم. آخه بابای امید دستشون شکسته و ...
16 دی 1397

مبطلات وضو

  یکی بود، یکی نبود.یه دختر کوچولوی ناز بود بنام نهال. نهال کوچولو با مامان و بابا و مادربزرگ مهربونش، توی یک خونه قشنگ زندگی میکردن. نهال کوچولو بتازگی صاحب یک داداش ناز،بنام پویا شده بود .پویا کوچولو تازه چهار ماهش بود.نهال خانم، خیلی خیلی پویا رو دوست داشت. یک روز ظهر که صدای اذان از مسجد بلند شده بود، نهال کوچولو پیش مامان رفت و گفت: مامان جون،منم میخوام باهاتون نماز بخونم.مامان گفت: خیلی هم عالیه. بیا بریم باهم وضو بگیریم.  نهال کوچولو، شروع کرد به وضو گرفتن. اول صورت از بالای پیشانی تا چانه، بعد دست راست از آرنج تا سر انگشت ها، بعد هم دست چپ مثل دست راست، بعد هم مسح سر از وسط سر به اندازه چهار انگشت، و در آخر هم مسح دوپ...
15 دی 1397
1