وبلاگ احکام کودکانهوبلاگ احکام کودکانه، تا این لحظه 22 روز سن دارد

احکام به زبان قصه، برای فرشته های کوچولو

سلام.طلبه جامعه الزهرا(س)هستم.دوست دارم به کوچولوهای گل،خدمتی کرده باشم.امیدوارم برای همه دوستان مفید باشه.

نماز وحشت

  (ادامه قسمت قبل) ... نهال کوچولو، در حال کشیدن نقاشی بود که مامان برای ناهار صداش کرد. نهال سریع برای کمک به مامان، به آشپزخونه رفت.سفره رو پهن کردن و همه باهم شروع به خوردن ناهار کردن. نهال، از بابا پرسید: بابا، شهید یعنی چی؟ بابا گفت: عزیزم، وقتی کسی خیلی خوب باشه و همیشه کارایی انجام بده که خدا رو خوشحال کنه، خدا هم بهش کمک میکنه که شهید بشه. یعنی به بالاترین درجه ای که انسان عادی میتونه بعد از عالم شدن برسه.شهید، اجر زیادی داره و مقامش خیلی پیش خداوند بلنده.خداوند خیلی شهدا رو دوست داره و بهشون اجازه میده روز قیامت از بقیه شفاعت کنن. نهال پرسید: شفاعت یعنی چی؟ بابا گفت: یعنی میتونه بقیه رو هم با خودش به بهشت ببره. نهال، مش...
28 دی 1397

نماز میت

یکی بود، یکی نبود.یه دختر کوچولوی ناز بود بنام نهال. نهال کوچولو با مامان و بابا و مادربزرگ مهربونش، توی یک خونه قشنگ زندگی میکردن. نهال کوچولو بتازگی صاحب یک داداش ناز،بنام پویا شده بود .پویا کوچولو حالا دیگه هفت ماهش بود و میتونست بشینه و کمی روی زمین میخزید.نهال خانم، خیلی خیلی پویا رو دوست داشت. یک شب، پویا خوابیده بود.مامان بزرگ داشت دعامیخوند.نهال هم با مامان در حال تمرین قرآن بود ،که بابا با حالتی گرفته و ناراحت به خونه اومد. مامان، به استقبال بابا رفت و گفت: سلام، چی شده آقا؟بلا به دور.  بااین حرف مامان، مادربزرگ از اتاق بیرون اومد و به بابا گفت: سلام.چی شده پسرم؟ بابا، باهمون حالت غمگین، رو به مامان و مادربزرگ گفت: سلام. خب...
27 دی 1397

نماز آیات

  یکی بود، یکی نبود.یه دختر کوچولوی ناز بود بنام نهال. نهال کوچولو با مامان و بابا و مادربزرگ مهربونش، توی یک خونه قشنگ زندگی میکردن. نهال کوچولو بتازگی صاحب یک داداش ناز،بنام پویا شده بود .پویا کوچولو حالا دیگه پنج ماهش بود.نهال خانم، خیلی خیلی پویا رو دوست داشت. یک شب قشنگ تابستونی بود و بابا، مثل هرشب، پشه بند رو بر پا کرده بود و همه چی رو برای یه خواب راحت آماده کرده بود. مامان، پویا رو که خوابش برده بود به پشه بند برد و روی تشک گذاشت. نهال هم عروسک مو فرفری شو بغل کرده بود و به طرف پشه بند میرفت.مامان بزرگ هم توی اتاق خوابش برده بود.نهال، داخل پشه بند رفت و دراز کشید و طبق معمول هرشب، مشغول نگاه کردن ماه و ستاره ها شد. اون شب...
22 دی 1397

حکم نماز مسافر

  یکی بود، یکی نبود.یه دختر کوچولوی ناز بود بنام نهال. نهال کوچولو با مامان و بابا و مادربزرگ مهربونش، توی یک خونه قشنگ زندگی میکردن. نهال کوچولو بتازگی صاحب یک داداش ناز،بنام پویا شده بود .پویا کوچولو حالا دیگه پنج ماهش بود.نهال خانم، خیلی خیلی پویا رو دوست داشت. یک ظهر گرم و قشنگ تابستونی بود.بابا ، تازه از سرکار برگشته بود و داشتن همگی چای میخوردن .بابا گفت: یک خبر خوب دارم.قراره که دوروز دیگه همگی باهم بریم مسافرت. نهال کوچولو با خوشحالی گفت: آخ جون،باباجون کجا؟ بابا دستی روی سر دختر کوچولوش کشید وگفت: صبر کن دخترم، میگم. بعد هم رو به مامان کرد و گفت: خانوم، من ده روز مرخصی دارم. بنظرتون کجا بریم؟ مامان گفت: با توجه به اینک...
20 دی 1397

حکم موی خرگوش و گربه در نماز

حکم موی گربه و خرگوش یکی بود، یکی نبود.یه دختر کوچولوی ناز بود بنام نهال. نهال کوچولو با مامان و بابا و مادربزرگ مهربونش، توی یک خونه قشنگ زندگی میکردن. نهال کوچولو بتازگی صاحب یک داداش ناز،بنام پویا شده بود .پویا کوچولو تازه چهار ماهش بود.نهال خانم، خیلی خیلی پویا رو دوست داشت. یک روز قشنگ تابستون، نهال کوچولو همراه با مامان و بابا و مادر بزرگ و پویا کوچولو به باغ وحش رفتن. اونجا پر بود از حیوونای اهلی و وحشی. یک دسته از حیوونای اونجا، خرگوش ها بودن که نهال کوچولو خیلی دوسشون داشت. همینطور که کنار قفس خرگوشها وایساده بود و به خرگوشای کوچیک و بزرگ نگاه میکرد، روبه مامان و بابا کرد و گفت: نمیشه من یه خرگوش، شبیه اون سفید-قهوه ای داشته ...
17 دی 1397
1